سرداری به گمنامی عزت الله ...(قسمت2)

این قسمت:" باور و اعتقاد به حقانیت انقلاب اسلامی!!"

حالا دیگر همه  با تمام وجود به حرف های حاجی گوش می دهند. معمولا دانشجو جماعت حاضر نیست پای هر سخنرانی آن هم بالای 15 تا 20 دقیقه بنشیند، اما انگار حاجی با قلب شان رابطه برقرار کرده و آنان نه با گوش سر که با گوش دل پای سخنانش نشسته اند. حرفهای او جنس دیگریست. از جنس خاک و آتش، رمل و هور، چفیه و جانماز و...

حاجی که حرف می زند من که چندین بار داستان عزت الله را شنیده ام باز دوست دارم بشنوم. انکار حرفهای حاجی  همیشه برایم تازگی دارد.

 حسین.jpg

یادم می آید یکبار خیلی خصوصی تر یکی دو داستان دیگر برایم تعریف کرد. مثلا از خواب قبل از شهادت اکبرش می گفت. یا از زمان شهادت برادرزاده اش عبدالله. اینها را در جمع دانشجویان تعریف نکرد. حاج حسین مدت زیادی راننده ی ماشین سنگین بود. شغلی که شاید عده ای تصور دیگری درباره اش داشته باشند.  ولی حاجی ثابت کرده بود که شرف المکان بالمکین. حاج حسین می گوید سال 65 درست همزمان با ایام کربلای 5 به اصفهان رفته بودم . از آنجا قصد انتقال بار به شهر دیگری را داشتم. پیش از حرکت در عالم خواب عبدالله را دیدم که دست در دست اکبرجوانم در جمع بسیار پرنوری حضور دارند. باور داشتم که عبدالله هم به خیل شهدا پیوست بی آنکه کسی به من اطلاع دهد. بار قبلی را تخلیه و با دادن حق الزحمه کارگران به سمت زاهدان حرکت کردم. می گوید اگر نقص فنی برای ماشین به وجود نمی آمد به مراسم خاک سپاری برادرزاده ام می رسیدم. جالب آنکه پدر شهید عبدالله و دیگران از حضور سرزده حاجی متعجب ولی حاجی با اطلاع از شهادت عبدالله در مراسم حضور یافت.

گفتم که اینها را حاجی به دانشجویان حاضر درجلسه نگفت. بد ندیدم به این داستان هم اشاره ای داشته باشم . خلاصه که این خوابهای حاجی هم عالمی دارد.

حاج حسین در لابه لای سخنانش چندبار اشک در چشمانش حلقه زد. یکی آنجایی بود که از مبارزات خود و فرزندانش علی الخصوص عزت الله پیش از انقلاب گفت. وقتی به این قسمت از صحبتش رسید من در چهره رفقای دانشجو نگاه می کردم. خیلی ها همراه به حاجی بغض کردند و اشک ریختند.  حاج حسین می گوید: " ایام محرم بود و رژیم اعلام کرد کسی حق راه اندازی هیئت در شهر  را ندارد. بلافاصله عزت الله و عده ای از جوانان شهر با حضور در مسجد جامع کفن هایی آماده کردند و پشت آن این عبارت را نوشتند« رهسپاریم با خمینی تا شهادت» . کفن ها آماده شد، همه پوشیدند و هیئت راه اندازی شد" . او ادامه داد : "به خانواده توصیه کردم خودم هم که مردم یکی از این کفن ها را که از آن روزها به یادگار دارم با من در قبر قرار دهید" لحظه ای به خودم می گویم:" حاجی تو حیف است که در بستر از این دنیا بروی تو باید همچون عزت و اکبرت شهید شوی"!

حاجی به اینجای سخنش که می رسد یکبار دیگر تاکید می کند که باور ما به حقانیت انقلاب اسلامی خدشه ناپذیر بوده و هست. در این بین حرفی می زند که من تا به حال از زبان هیچ کس نشنیده ام. تکانی می خورم و به فاصله خود تا باور این پدر شهید فکر می کنم. از خود می پرسم پسر جان توکجای کاری؟! حاج حسین می گوید در عمق اعتقاد و باورم به این انقلاب همین قدر بگویم که اگر روزی صاحب و مولای ما حضرت صاحب الزمان(عج) تشریف بیاورند و مهر تاییدی بر این انقلاب بزنند ذره ای بر اعتقاد من به این انقلاب افزوده نمی شود!

پایان قسمت دوم

ادامه دارد....

در پی اظهار نظر جدید مولوی عبدالحمید

سخنی با مولوی های عزیز در باب بسیج خواهران:

آقایان علمای اهل سنت کجای کارید؟!

حقیقتش را بخواهید دیروز وقتی خبرش را شنیدم متعجب شدم! تعجبم نه از این جهت که مولوی این حرفها را زده، نه! از این جهت تعجب کردم که آیا در آن جلسه که علمای زیادی دورهم نشسته بودند حتی یک نفر متوجه ضعف در گفتار و تحلیل ارائه شده نشد یا اگر شد چرا حرفی نزد؟! عجیب است!شاید از خود بپرسید از چه مسئله ای حرف می زنم؟ دیروز خبری بر روی سایتهای خبری منتشر شده با این عنوان" مولوی عبدالحمید: بسیج خواهران اشکال شرعی دارد".  گفتم که از جناب مولوی اینگونه افاضات و احادیث، خیلی دور از ذهن و عجیب نیست. سالهاست جناب ایشان بی آنکه به مسائل مهم دنیا، منطقه و کشور توجه داشته باشند، بی آنکه مسئله ها را اصلی و فرعی کنند و اهم و فی الاهم کنند تنها چند جمله تکراری را مدام بیان داشته و سعی دارند با طرح اینگونه مسائل و مباحث با احساسات قومی و مذهبی مخاطبین خود بازی کنند . شاید از سخنان ایشان مهمتر سوءاستفاده رسانه های معاند برای تخریب چهره نظام باشد.بگذریم که سخن در این خصوص فراوان است و اما سخنان جدید ایشان! عرض مان این بود که از جناب مولوی خیلی نمی شود انتظار داشت. چرا که حتی مردم هم نسبت به حرفهای تکراری او توجه آنچنانی ندارند. ولی تعجب ما از جمعیست که در این محفل نشسته و این حرفها را می شنوند وحتی کوچکترین نقدی به این سخنان وارد نمی کنند.ظاهرا چندی قبل تعدادی از علمای اهل سنت به حضور جناب مولوی عبدالحمید شرفیاب شده وپای سخنانش می نشینند. او در این جلسه باردیگر همان مسائل چند ساله خود را تکرار کرده، بی آنکه اشاره ای به آنچه در سطح منطقه می گذرد داشته باشد؟ اینکه وضعیت سوریه ، بحرین، مصر و عربستان چگونه است؟ اینکه در این مقطع موضع اهل سنت چگونه باید باشد؟ اینکه سکوت شما در قبال جنایاتی که در این کشورها صورت می گیرد به سود چه حکومتیست؟ اینکه سران کشورهایی چون بحرین، عربستان، یمن و... دست در دست حاکمان اسراییل و امریکا کمر به ریشه کنی جریان مقاومت در منطقه بسته اند. همه اینها می تواند از همان فی الاهم هایی باشد که هیچ گاه از سوی جناب مولوی مورد توجه قرار نگرفته و مشاوران کار کشته ایشان هم هیچ گاه یادآوری نمی کنند، که جهان اسلام در چه مقطع تاریخی قرار دارد و ما در این مقطع چه بکنیم؟ آری ایشان تنها از تبعیض و بی عدالتی و از این جور حرفهای بی سر وتهی که هیچ فایده ای برای مردم استان ندارد می گوینذ و این سخنان را درست در مقاطعی می زند که دنیای غرب به آن نیاز دارد!سرتان را به درد نیاورم. روی سخنم با علما، فرهیختگان، اساتید و علی الخصوص دانشجویان اهل سنت است . به کجا می روید؟ حواستان هست؟ می دانید چه برسرتان می آید؟ حرفهای بی سر و تهی که هیچ بار علمی ندارد! پراکنده گویی هایی که تنها از لابه لای آن خوراک تبلیغاتی رسانه هایی چون بی بی سی، جرس و کلمه تامین می شود.شما در جلسه نشسته اید و ایشان هرچه به ذهنشان می آید بی آنکه به محتوای آن توجهی داشته باشد بر زبان جاری می کند و شما هیچ عکس العملی از خود نشان نمی دهید ؟ مردم و رسانه ها ایشان را می شناسند. اگر این سخنان در قالب یک سخنرانی عمومی و یا یک بیانیه بیان می شد خیلی مهم نبود؛ ولی این سخنان در جمع فرهیختگانی بیان می شود که از آنها انتظار بیشتری می رود.آقایان اینکه ایشان در جلسه ای به روایتی از ام المومنین عایشه اشاره کرده و از آن نتیجه ای بی ربط می گیرند به شما ربط دارد. فکر نمی کنید مردمی که در سراسر این کشور و حتی جهان از طریق اینترنت این مطلب را می خوانند به خود چه می گویند؟ از خود سوال نمی پرسند این چه سخنیست و این چه علمایی هستند که هیچ نقدی به این حرفهای بی ربط وارد نکرده اند؟به خود نگفتید روایتی که نقل می شود مربوط به جنگ و عدم حضور زنان به عنوان نیروی مسلح در آن؟ چرا که شما بهتر از من می دانید زنان در جنگ حضور داشته اند ولی نه به عنوان نیروی مسلح، بلکه به عنوان نیروی خدماتی و درمانی! حال بماند که در مواقعی زنان حتی در میدان جنگ حضور فیزیکی داشته اند که یک نمونه اش جنگ جمل می باشد. لذا شما می توانستید از جناب مولوی بپرسید آقای برادر! این چه ربطی به بسیج خواهران دارد؟!می توانستید به او یادآوری کنید که جناب مولانا فلسفه تشکیل بسیج تنها جنگ نظامی نیست! کار فرهنگی، خدمت رسانی در عرصه های مختلف و... اینها همه از ضروریات تشکیل بسیج است. به نظر یک جلسه توجیهی لازم باشد تا جناب مولوی را نسبت به کارکردهای بسیج آگاه کرد اما از شما انتظار بیشتری می رود آقایان!عزیزان یکی از شما نمی توانست از ایشان بپرسد که آقای مولوی صاحب! شما می گویی جهاد برای زن نیست! اولا جهاد، فقط حضور در میدان جنگ و سلاح نظامی به دست گرفتن نیست! دوما بفرمایید که تکلیف زنان استشهادی که در فلسطین بسیاری از سربازان رژیم اشغالگر قدس را به هلاکت رساندند چیست؟ آنها هم سنی مذهب بودند!علمای عزیز اگر اطلاع نداشته اید بدانید: یکی از زنان استشهادی مسلمان سنی مذهب فلسطینی ریم صالح الریاشی اولین زن شهید عضو « حماس » است . دو فرزند سه ساله و هجده ماهه ی او نتوانستند هدف مقدسش را در تعالی اسلام و آزاد سازی فلسطین متزلزل سازند.وی با پشت سر گذاشتن تمامی موانع صهیونیستی، عملیات خود را در محکم ترین منطقه ی نظامی در پاسگاهی موسوم به « گذرگاه ایزر » بین نوار غزه و مناطق اشغالی 1948 اجرا نمود و عزم راسخ ستیز زنان فلسطینی را در عرصه ی جهاد و مقاومت، به اثبات رساند. حال تکلیف او چیست؟ آقایان. سکوت شما در قبال این اظهار نظر مولوی چه حکمی دارد؟ در مقابل این زن استشهادی سنی مذهب چه پاسخی خواهید داشت؟آقایان مولوی!  از نگاه ما که یک نگاه اعتقادی و اسلامیست زن می تواند در عرصه هایی چون پزشکی، فرهنگی و تربیتی، علمی ، خدمت رسانی فرهنگی و غیره حضوری جهادگونه داشته باشد. برادران من! بسیج نهادیست که بستر حضور همه آحاد جامعه و علی الخصوص بانوان را در این عرصه ها فراهم می کند.اصلا بگذارید این سوال را از شما بزرگواران بپرسم: از نظر شما علمای عزیز جایگاه و مقام زن در جامعه چگونه است؟  به نظر می رسد آقای عبدالحمید سعی دارند با بیان این مطلب زن را موجودی ناکارآمد در عرصه های مختلف معرفی کنند. این که همان نگاه طالبانیست که سالهاست اسلام را به چالش کشانده است. البته ما هم معتقدیم که زن تکلیف الهی برعهده دارد و آن هم تربیت نسل های آینده اسلام عزیز است. آری ولی این منافاتی به حضور او در عرصه های فرهنگی و علمی ندارد.

و در آخر آقایان علمای عزیز بخدا روزی خواهد رسید که از شدت شرمندگی در مقابل این مردم بزرگوار سرتان را نمی توانید بالا بیاورید.

 

ادامه دارد....

سلام حامد...


6.jpg

حامد عزیز! برادرم ، رفیقم ، بی تو همه می دانند بی رفیقم! خدا می داند داغ شهادتت بر دلم تازه است ! دیروز شنیدم زهرای تو برای آغاز دوران تحصیلش ثبت نام کرد!
یکبار دیگر وبلاگت را مرور کردم . این مطلب را در 24 خرداد 85 نوشته بودی!

" ابولفضل ملک آبادی فرزند ۴ ماهه شهید حسین ملک آبادی از پاسداران شهید سپاه صابرین کرمان می باشد .  شهید حسین ملک آبادی اوایل خرداد ماه در درگیری با اشرا گروه جندا... به فیض شهادت نائل گشت . لکن در این بین همگان شاهد خواهند بود فرزندی را که هنوز نیاموخته است چگونه بگوید بابا !و اینست هزینه برقراری امنیت ! آسایش من و تو هزینه اش یتیم شدن این فرزندان پاک ملت اسلامی است . قدر دان خون شهدا باشیم .
جندا... - بخوانید جندالشیطان - بداند انتقام خون شهید حسین ملک آبادی را بزودی خواهیم گرفت !"

روزی که رفتی زهرای تو چند ماهه بود و حالا وارد مدرسه می شود . شاید یک سال دیگر وقتی نوشتن را بیاموزد نامه ای برای تو بنویسد. سلام بابا، منم زهرای تو!!

 ای شقایق آتش گرفته! دل خونین ما شقایقیست که داغ شهادت شما را برخود دارد . آیا آن روز فرا خواهد رسید که بلبلی در وصف شهادت ما ترانه بسراید؟!

سرداری به گمنامی عزت الله...(قسمت اول)

این قسمت: آزمایش الهی...


112.jpg

سخنش را با آیه ای از قرآن آغاز کرد. (وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الأمْوَالِ وَالأنْفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِین)(بقره/۱۵۵) « قطعاً همه شما را با چیزی از ترس، گرسنگی، و کاهش در مال ها و جان ها و میوه ها، آزمایش می کنیم.» کلامش عجیب دل نشین است. حاجی می گوید: هر کسی به نوعی آزمایش می شود. یکی با بیماری ، یکی با مال دنیا، یکی با فقر و ... یکی هم با فرزند و اولاد آزمایش.... وقتی حاج حسین این حرفا را می زد؛ جمع دانشجویی که به دیدنش آمده اند با آرامشی خاص و با تمام وجود به کلامش گوش می دهند. حاج حسین که روزی در کنار فرزندانش در میدانهای دفاع مقدس حضور داشته و به عنوان یک مربی و مرشد از جایگاه ویژه ای بین بچه بسیجی های آن روزها برخوردار بود؛ انکار داشت دوباره با همان بچه ها حرف می زد.

حاج حسین از اکبر گفت. می گفت اکبر سن کمی داشت . حدودا 14 سال ! در همون روز اول عملیات بیت المقدس شهید شد.... حاج حسین از عزت الله که  میگفت کلامش آمیخته شد با بغضی که به راحتی احساسش می کردی! لبخندی که از همان ابتدای کلام بر لبان حاجی نقش بسته بود بغضش را قشنگ تر می کرد.

حاج حسین که پدر شهیدان اکبر و عزت الله هست؛ از ایمان و باور عمیق خود به حقانیت انقلاب اسلامی میگوید. او ادامه می دهد و رفقای دانشجو با چشمانی اشک آلود گوش های خود را برای ادامه ی سخنان حاج حسین که به آرامی حرف می زند تیز کرده اند ...

حاج حسین از روز هایی می گوید که اکبر شهید شده بود. می گوید روز آخر که اکبر برای خداحافظی آمده بود به  مادرش گفتم اینبار خوب با اکبر خداحافظی کن...

خبر شهادتش را سید حسین حسینی که بعدها خودش هم شهید می شود به حاج حسین داد. جنازه اکبر حدود 20 روز بعد اورده می شود و حاج حسین می گوید خبر آزادی خرمشهر تسکینی بود بر داغ از دست دادن اکبر جوانم.

حاجی از روز های پس از شهادت اکبر و از شیمیایی شدن عزت الله می گوید. 

وقتی از روزهای آخر با عزت الله بودن حرف می زند بغضی گلویش را می فشارد، اشکی در چشمانش حلقه می زند، ولی با همان لبخند ادامه می دهد. می گوید: آخرین بار در کربلای 8 با او در منطقه شلمچه بودم. آنجا اتفاقی افتاد که برایم یقین حاصل شد عزت شهید می شود. عزت بلافاصله در عملیات بعد یعنی کربلای 10 در منطقه غرب به شهادت رسید و تا سال های سال مفقود الاثر بود تا اینکه....

این داستان ادامه دارد....

راستی! فاطمیه نزدیک است...

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر/

اتفاقی مقابلم رخ داد/

وسط کوچه ناگهان دیدم/

زن همسایه بر زمین افتاد/

سیب‌ها روی خاک غلطیدند /

چادرش در میان گرد و غبار/

قبلا این صحنه را... نمی‌دانم/

در من انگار می‌شود تکرار/

آه سردی کشید، حس کردم/

کوچه آتش گرفت از این آه/

و سراسیمه گریه در گریه /

پسر کوچکش رسید از راه/

گفت: آرام باش! چیزی نیست/

به گمانم فقط کمی کمرم.../

دست من را بگیر، گریه نکن/

مرد گریه نمی‌کند پسرم /

چادرش را تکاند، با سختی/

یا علی گفت و از زمین پا شد /

پیش چشمان بی‌تفاوت ما/

ناله‌هایش فقط تماشا شد/

صبح فردا به مادرم گفتم /

گوش کن! این صدای روضه‌ی کیست/

طرف کوچه رفتم و دیدم/

در و دیوار خانه‌ای مشکی است/

با خودم فکر می‌کنم حالا/

کوچه ما چقدر تاریک است /

گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه/ راستی! فاطمیه نزدیک است...