باورش برایمان سخت است! خبر، حقیقتا حزن انگیز بود! داغی بر درمان نشست؛ آنگاه که این پیام در سراسر شهر و استان منتشر شد: «سردار لک زایی درگذشت.»

سردار عزیز! بی شک برای مردم استان، خصوصا فرزندان بسیجیت این پیام می توانست تکاندهنده ترین خبری باشد که در آستانه سالروز شهادت سردار شوشتری و سردار محمد زاده منتشر گردد. اما چه باید کرد؟ تقدیر بر این است که دیگر تو را نبینیم.

سردار سخت کوش و مهربان! چگونه باور کنیم نبودنت را؟ تویی که در دورترین نقاط خدمت رسانی استان با آغوش باز در سخت ترین شرایط و در اوج خستگی به دیدارمان می شتافتی و با آن چهره خندان و صمیمیت گره گشای امورات بودی.

آری سردار، قرار است دیگر نیایی! تو رفتی تا به یاران شهیدت بپیوندی. خوشا بحالت که با افتخار از این عالم کوچ کردی و پس از سالها دل  تنگی به یاران شهیدت پیوستی. رفتی تا به مردان آسمانی و یاران دیرنت برسی. اینک ما با تو وداع می کنیم  درحالی که میرحسینی، شوشتری و محمدزاده برای دیدنت لحظه شماری می کنند.. تو رفتی و شاید بیش از همه مسلم شهیدت در انتظار دیدار توست.

سردار مهربان و سخت کوش! تو رفتی تا خاطرات شیرین حضور صمیمی و باصفایت در یاد و خاطر بچه های جهادگر استان ماندگار بماند و این ندا همواره بر قلبمان حکم رانی کند و آویزه گوشمان باشد.

سردار ، برادر، آشنا، جانباز، مرد روزهای سخت! تو همیشه فرمانده قلب های دردکشیده ی ما باقی خواهی ماند و چشمان ما همواره منتظرت می ماند؛ رفتنت سخت و جانگداز است اما یاد تلاش های بی دریغ تو در اوج کسالت برای خدمت به این ملت و رهبری ما را در راهی که در آن قدم گذاشته ایم مصمم تر و ثابت قدم ترخواهد کرد.

فرمانده ی عزیز! از این پس در هر نقطه از استان که باشیم به یاد خاطرات با تو بودن از هیچ کوششی برای تحقق آرمانهایت دریغ نخواهیم کرد.

خداحافظ فرمانده! خداحافظ برادر خستگی ناپذیر و مرد روزهای سخت انقلاب. تو به یقین خستگی را خسته کردی! تو رفتی و یاد تو و آن کلام دلنشینت مرهمیست بر داغ دلمان و سندیست برای ما که همواره برای ولایت باید سوخت تا ولایت تنها نماند...