ما غمهای عالم را یکجا دیدیم...
ما نبودیم در آن شب غم انگیز تاریخ؛ آن هنگامی که سر مبارک پیامبر بر زانوی امیرالمومنین بود؛ نبودیم و ندیدیم وداع بهترین مخلوق خدا را از دختری که مادر پدرش بود. ما غم عالم را نمی دانستیم. ما درب سوخته ندیدیم و نفهمیدیم غم از دست دادن بانوی دو عالم، فخر این جهان و آن جهان را. ما تنها می شنیدیم و می خواندیم قصه ابن ملجم را و آن جنایتی که انجام داد و حتی حال آن مرغکی که دامن عربی علی(ع) را می گیرد تا به سوی مسجد روانه نشود را نمی دانستیم. ما حال برادری را درک نمی کردیم که در مقابل دیدگانش تابوت برادرش را تیرباران کنند و خبر نداشتیم از دل آن خواهری که جگر پاره پاره شده ی برادر را مشاهده می کند. ما که در کربلا نبودیم تا معنای داغ را بفهمیم. خدا می داند دلمان میسوخت و وقتی روضه اباعبدالله را می شنیدیم غمی سنگین بر دلمان می نشست. اما نمیتوانستیم خودمان را در آن شرایط قرار دهیم. ما که علقمه نبودیم، ما که دست بریده ندیدیم، گلوی پاره ندیدیم، انکسرظهری را فهم نمی کردیم، خیمه سوخته مشاهده نکردیم. ما حال آن دختری را درک نمی کردیم که در اوج تشنگی ظرف آب را برای پدر هدیه ببرد. ما از بالای تل زینبیه قطعه قطعه شدن برادر ندیدیم. ما معنای غم دنیا را نمی فهمیدیم. اما حالا می فهمیم.
آن شب بلندترین شب تاریخ ما بود. آن شب غم همه عالم بر دلمان سنگینی کرد. آن شب نیازی به روضه خوان نداشتیم. آن شب یک ملت " الان انكسر ظهري و قلت حيلتي" شد. 14 خرداد هر سال که می آید یکباره تمام غم های عالم به سراغ مان می آید...
این روز تسلیت
این وبلاگ اومده تا به تکلیفش عمل کنه...